من عاشق شدن بلدم ؟
نه .. عاشق شدن به قد و بالای رعنایش نیست .. حتی به فرم لب هایش که آدم را به وجد می آورد .. اصلا ، مگر به قیافه است ؟ نیست ؟ .. پس چرا با صدای سنگینش تنم را می لرزاند ؟ منکه او را انکار میکردم ! او بیش از حد خودش است . نه ژست میگیرد و نه حرفهای عاشقانه بلد است ! شاید اوج ِ دوستت دارمش ، به زبان آوردن ِ "عزیزم" باشد !
با همان پیرهن صورتی و ابی ِ نازکش !
او طیف ِ آبی رنگیست که سخن میگوید . سنگین ، نگاهم میکند . و پیامبر اتفاق های غیر قابل پیش بینیست .
پ.ن : نمیدونم چرا دیگه نوشتن ِ بلند کار من نیست .!
برچسب:
نویسنده: ایلیا افشاری