خرید بک لینک
او دیگـر نمی خندد ، پای هر تلفن عمومی شماره ای میگیرد ! ناشناس ! گوشی را به دست می گیرد و احمقانه جیغ می زند . توی گوش های مردمانی که نمیشناسد . او را هم نمیشناسند . فحاشی می کنـد و در میان قهقهه های رقت آورش بلند بلند میگویـد :" او را بردند . متاسفانه باران هم نمیبارید. افتاب ِ محض توی کله ی آدم میزد . با زور ِ مرگ بردندش . نمیشناختمشان . اما بردند ، همه ی دارایی ام را . او .. تنها کسی بود که برای همه ی گل هایی که از من میخرید بمن بوسه هدیه میداد . دلم را تا به ابر های بارانی میبرد و میشست و زلال می نشاند . یاد کودکی ِ بهت اورم را زنده میکرد و برایم لالایی میخواند . کجا بردندش که حتی اثری از بوی گیسوانش نیست ؟ "

./

برچسب: نویسنده: ایلیا افشاری تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 19:50

صفحه بندی