میگه : خوبی ِ اینهمه بدبختی ِ این مدت ، میدونی جی بود دختر؟
- چی؟
+ اینکه حداقل تو بم نزدیک شدی .. فهمیدی دنیا ، چرخیدن توی نت و خوابیدن و خوردن نیس ..
...
خنده ی بلندُ کوتاهی ، میزنم . فکر میکنم : احمقانه نیست که من با یک تغییر ناگهانی و کشنده بخواهم کنارش بنشینم و به ناله های شب هایش گوش فرا دهم ؟ احمقانه نیست که او میان من و خودش را هزار فرسنگ ِ فضایی میدیده ؟ اصلا چرا باید احساس کند ، من را هیچوقت نداشته ؟ .. سرش داد زدم ؟ .. فحاشی کردم .. یا بدتر ؟ او مرا از همه ی خوشی ها نفرین کرده است ؟ .. همه ی دوستت دارم هایم را نشنیده ؟
مگر گفته یی ؟ شده بود که در هیاهوی خانه یکهو بغلش کردم و او سرد و بی صدا منتظر مانده تا رهایش کنم و سریعتر به کارهایش بپردازد .. اما در این مدت ِ نحس و گس .. حتی یکبار هم در اغوش نگرفتمش .. فقط کنارش نشسته ام و دلداری اش داده ام . برای اشک هایش دستمال آورده ام و هی بغض قورت داده ام و مثل یک دکتر ِ روانشناس ِ کارکشته برایش مشاوره های نجومی داده ام تا حداقل دو ساعتی را آرام بگیرد و باز بشود همان آدم ِ سابق !
هنوز هم نمی دانم .. چرا دوست داشتن هیچوقت برای او معنای ِ عام ِ خودش را ندارد .. ندارد .. !
برچسب: l h voss materials inc,l h voss,l h voss dublin,l h ventures llc,l h ventures,l h vaughan taunton mass,l h voss materials inc dublin ca,l h versa tote,l h v,l h v jobs,
نویسنده: ایلیا افشاری