روزی آرام خواهیم گرفت . - تاریخ: 1395/7/27 ساعت: 1:03
یک نفر بگردد ، "من" را پیدا کند ، .. برایـم سنگ قبری بسازد و دعا بخواند .. تا بلکه تقصیراتم ، از رو بروند و برای بی کسی ها و درد هایم کنار بکشند .. ظلم است تنها ترین آدمـها ، در دو جهنم زندگی کنند !
زمین گیرتَم ، اوج ِ پرواز ِ من - تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 22:48
دلم برای 5 سال پیش تنگه ! برای تموم احمق بازیای خودم و اطرافیانم . برای پنج سال پیش که تازه پامو گذاشته بودم توی دانشگاه . با همون مانتوی مسخره ی بلند و چشمای متعجب و گشاد :)) .. برای روز اولش .. کلاس ادبیات و جمعیت ِ فیت به فیت نشسته ی توی کلاس . برای خندیدن های همه ی بچه ها . مسخره بازی ها و غصه ه...
او طیف ِ آبی رنگیست که سخن میگوید . - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 21:57
من عاشق شدن بلدم ؟ نه .. عاشق شدن به قد و بالای رعنایش نیست .. حتی به فرم لب هایش که آدم را به وجد می آورد .. اصلا ، مگر به قیافه است ؟ نیست ؟ .. پس چرا با صدای سنگینش تنم را می لرزاند ؟ منکه او را انکار میکردم ! او بیش از حد خودش است . نه ژست میگیرد و نه حرفهای عاشقانه بلد است ! شاید اوج ِ دوستت دا...
و این را از هر سمفونی ، بیشتر دوست میدارم :) - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 12:36
چقد دلم برای صدای نماز خواندنت ، قبل از طلوع لکه یی نور بر آسمان تنگ شده بود .
آدم درمیآمیزد . - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 19:50
زندگی ، همه ی جیغ های نزده و مجموع راه های نرفته است که عُـقده وار در ما جاری ست . به هر میزان که از این مجمع ِ سرخوردگی ها و آشفته حالی توجه شود آدمی را نیکوتر و انسان تر می پندارند و به هر اندازه که ، بر آنها افزون شود یا به شکلی دیگر در آید و جا پیدا کند ، آدمی را احمق و ترسناک تر میکند . گناه ما...
تورا هرشب میان دست هایم ، زار زدم - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 19:50
همه ی آدمها یه راز بزرگ دارن ،اونم اینه که همراه با متولد شدنشون ، کسی هم خلق میشه که ، قرار نیست هیچوقت مال ِ اونا باشه .مثل عروسک ِ قشنگ ِ توی ویترین .. که روش زدن : " فروشــی نیست . "
هذیان ِ نیمه شـــب! - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 19:50
او دیگـر نمی خندد ، پای هر تلفن عمومی شماره ای میگیرد ! ناشناس ! گوشی را به دست می گیرد و احمقانه جیغ می زند . توی گوش های مردمانی که نمیشناسد . او را هم نمیشناسند . فحاشی می کنـد و در میان قهقهه های رقت آورش بلند بلند میگویـد :" او را بردند . متاسفانه باران هم نمیبارید. افتاب ِ محض توی کله ی آدم می...
هفت. - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 19:50
آدمها میمیرند سکته میکنند یا زیر ماشین میروند٬ گاهی حتی کسی عمداً از بالای صخرهای پرتشان میکند پایین. اینها٬ البته مهم است٬ ولی مهمتر همان نبودن آنهاست. این که آدم بیدار شود و ببیند که نیستش٬ کنار تو خالی است. بعد دیگر جای خالیشان میماند٬ روی بالش٬ حتی روی صندلی که آدم بعد از مردنشان خریده است. آن و...
نحس - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 19:50
من متخصص کشیدن درد های نا بجا ، رنج های بی دلیل و داد زدن های افراطی . خندیدن های کش دار و خوشی های کوتاهم ! چند روز باقی عمر را قرار است انقدر سکوت بمانم ، که پرندگان به جایم آواز سر دهند و دخترکان تنها و بی پناه ِ توی دلم برایم داستان بخانند تا به خواب ابدی بروم ! اما نمی شود ، نمی شود که نمی شود ...
م ا د ر - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 19:50
میگه : خوبی ِ اینهمه بدبختی ِ این مدت ، میدونی جی بود دختر؟ - چی؟ + اینکه حداقل تو بم نزدیک شدی .. فهمیدی دنیا ، چرخیدن توی نت و خوابیدن و خوردن نیس .. ... خنده ی بلندُ کوتاهی ، میزنم . فکر میکنم : احمقانه نیست که من با یک تغییر ناگهانی و کشنده بخواهم کنارش بنشینم و به ناله های شب هایش گوش فرا دهم ؟...
من یک احمق! - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 19:50
من احمقم و احمق. میم مالکیت ـی که تهش میخوره بنا به اقتضا ی شرایط ِ ، و دومین احمق ِ فاقد هر حرف اضافه ، چیزیه که بعد تولد خودم ساختمش ! هرادمی اینو داره اما فکر میکنه که یکی و واحده ! اما از هم جدان . حماقت هایی که دست من نبودن و وراثتی و اعتقادی بمن رسیدن تغییر دادنشون سخته ، اما اونچه که خودم باع...
یک مرثیه ی کوتاه - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 19:50
میخام اینبار کسی ندونه ، کسی نفهمه غریبه ی پشت تلفن تویی ، کسی ندونه من گاهی وقتا به تو فکر میکنم . اینکه هنوزم بوی بارون و گودالای خیس اب و اسم پاییز منو یاد تو می اندازه . اینکه هنوز برای از بین بردن هرچی خاطره ست تلاش میکنم ولی با یه نشونی ازت تا ساعت ها چفت میشم یه گوشه و قطره قطره اشک میریزم . ...

برچسب‌های مرتبط

بازی زندگی و راه این بازی | بازي زندگي و راه اين بازي | دانلود بازی زندگی وراه این بازی | رفتی واین ماجرا را | بازی زندگی وراه این بازی pdf | بازی زندگی و راههای این بازی | itj members | tj maxx | itj ventures | intj personality