یادداشت های روی بالکن

متن مرتبط با «بازی زندگی و راههای این بازی» در سایت یادداشت های روی بالکن نوشته شده است

روزی آرام خواهیم گرفت .

  • نیلوبلاگ

    یک نفر بگردد ، "من" را پیدا کند ، .. برایـم سنگ قبری بسازد و دعا بخواند .. تا بلکه تقصیراتم ، از رو بروند و برای بی کسی ها و درد هایم کنار بکشند .. ظلم است تنها ترین آدمـها ، در دو جهنم زندگی کنند !...

    ادامه مطلب
  • زمین گیرتَم ، اوج ِ پرواز ِ من

  • نیلوبلاگ

    دلم برای 5 سال پیش تنگه ! برای تموم احمق بازیای خودم و اطرافیانم . برای پنج سال پیش که تازه پامو گذاشته بودم توی دانشگاه . با همون مانتوی مسخره ی بلند و چشمای متعجب و گشاد :)) .. برای روز اولش .. کلاس ادبیات و جمعیت ِ فیت به فیت نشسته ی توی کلاس . برای خندیدن های همه ی بچه ها . مسخره بازی ها و غصه هاش ! قایمکی حرف زدنـا و پیتزا خوردنای وسط حیاط . تفکرات ِ احمقانه ی زهرا .. ملنگ بازی های بهار . و خودم که تا تهش بیننده و نظاره گر این جریانات بودم . دلم همون درخت توت بزرگ دانشگاهـو که وسطای اردیبهشت خورد و خمیر میشد میخاد ! نه این تنه ی بریده و تنهاشو ! .. :( برای اون بیخیال...

    ادامه مطلب
  • او طیف ِ آبی رنگیست که سخن میگوید .

  • نیلوبلاگ

    من عاشق شدن بلدم ؟ نه .. عاشق شدن به قد و بالای رعنایش نیست .. حتی به فرم لب هایش که آدم را به وجد می آورد .. اصلا ، مگر به قیافه است ؟ نیست ؟ .. پس چرا با صدای سنگینش تنم را می لرزاند ؟ منکه او را انکار میکردم ! او بیش از حد خودش است . نه ژست میگیرد و نه حرفهای عاشقانه بلد است ! شاید اوج ِ دوستت دارمش ، به زبان آوردن ِ "عزیزم" باشد ! با همان پیرهن صورتی و ابی ِ نازکش ! او طیف ِ آبی رنگیست که سخن میگوید . سنگین ، نگاهم میکند . و پیامبر اتفاق های غیر قابل پیش بینیست . پ.ن : نمیدونم چرا دیگه نوشتن ِ بلند کار من نیست .!...

    ادامه مطلب
  • و این را از هر سمفونی ، بیشتر دوست میدارم :)

  • نیلوبلاگ

    چقد دلم برای صدای نماز خواندنت ، قبل از طلوع لکه یی نور بر آسمان تنگ شده بود ....

    ادامه مطلب
  • تورا هرشب میان دست هایم ، زار زدم

  • نیلوبلاگ

    همه ی آدمها یه راز بزرگ دارن ،اونم اینه که همراه با متولد شدنشون ، کسی هم خلق میشه که ، قرار نیست هیچوقت مال ِ اونا باشه .مثل عروسک ِ قشنگ ِ توی ویترین .. که روش زدن : " فروشــی نیست . "...

    ادامه مطلب
  • یک مرثیه ی کوتاه

  • نیلوبلاگ

    میخام اینبار کسی ندونه ، کسی نفهمه غریبه ی پشت تلفن تویی ، کسی ندونه من گاهی وقتا به تو فکر میکنم . اینکه هنوزم بوی بارون و گودالای خیس اب و اسم پاییز منو یاد تو می اندازه . اینکه هنوز برای از بین بردن هرچی خاطره ست تلاش میکنم ولی با یه نشونی ازت تا ساعت ها چفت میشم یه گوشه و قطره قطره اشک میریزم . دلم نمیخواد هرگز باور کنم که تو غریبه شدی . با هرترفندی که بلدم میخندم و سعی میکنم تو مانند قطره های باران اون روز بعد ازظهر از لای دستام سُر نخوری و به زمین نریزی .....

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    بازی زندگی و راه این بازی | بازي زندگي و راه اين بازي | دانلود بازی زندگی وراه این بازی | رفتی واین ماجرا را | بازی زندگی وراه این بازی pdf | بازی زندگی و راههای این بازی | یک نوحه ی کوتاه |